دردناکترین حس برای یک زن اینست که در کنار کسی زندگی کند که عاشقش نیست. که وقتی نامه های عاشقانه شوهرش را به زن دیگری میخواند. که انقدر در غصه خیانتهایش فرو برود که خودش را نبیند.
دردناکترین حس برای یک زن اینست که در کنار کسی زندگی کند که عاشقش نباشد. که شبها به خانه بیاید و قلبش را جایی دیگر جا بگذارد.
دردناکترین حس برای یک زن اینست که او یک زن است. یک زن فراموش نمیکند. نمیبخشد. میگذرد. چون عاشق است. و ناگهان از درون متلاشی میشود.
دردناکترین حس برای یک زن اینست که او به بزرگیه دنیا عاشق میشود. یک زن میتواند بینهایت عشق را در سلولهای کوچک بدنش جا دهد. ذره ذره وجودش احساس است. یک زن حتی از شنیدن صدای نفسهایت هم میتواند عاشق شود. و تو این را خوب میدانی. و تو میدانی که میتوانی حتی از سطحی ترین لایه ها هم عمیقترین احساساتش را زخمی کنی.
یک زن فراموش نمیکند.
نمیبخشد.
من سال اول دانشگاه هستم. سه سال میشود که خانه مان را عوض کرده ایم. همچنان از همکلاسی های سال یک و دو خبر دارم. قرار است سر چهار راه از این تاکسی پیاده شوم. خانه اش همینجاست. وارد یک کوچه خیلی تنگ میشوم که قدمتش بالای ١٠٠ سال است. بعضی از خانه ها به طرز مسخره ای بازسازی شدند و مثل دختر بزک کرده بین اینهمه سادگی تو ذوق میزنند. زنگ در را میزنم و وارد یکی از همان خانه های نو میشوم. بی مقدمه در آغوش میگیرمش. چقدر بزرگ شده بود. چقدر زن شده بود. بدون اینکه صبر کند مرا به اتاق خوابش میبرد. روی تخت میشینم و با لبخندی که مملو از سه سال دلتنگیست نگاهش میکنم. آلبومی را درمیاورد و تند تند همه عکسهای عروسی و فردای عروسی و ماه عسل و ....را نشانم میدهد. از اینکه با این عجله ازدواج کرده بود شوکه بودم. همسرش در آلمان زندگی میکرد و یک ماه به ایران آمد، ازدواج کرد، ماه عسل رفت، و برگشت. حالا چند ماه میگذرد و عروسش همچنان منتطر ویزای اقامتش است. چمدانش ماه هاست که بسته شده گوشه اتاق است. یک چمدان نو که مطمئنم جزو خریدهای عروسیشان بوده. نهار را در کنار مادر شوهرش که حالا مهمان او بودم خوردیم. برایم یک چیزی عجیب بود. چرا حالا که همسرش نیست کنار پدر و مادر خودش زندگی نمیکند؟!؟! از اون چشمهای هیجان زده که فکر میکرد بلیط لاتاری را برده هیچ سوالی نمیشد کرد.
باید سر چهار راه بعدی پیاده شوم. به خانه ام رسیدم. اینجا همه ساختمانها نو و شیک است. تاریخی در کوچه هایش وجود ندارد اما حداقل نوییه این خانه ها تو ذوق نمیزند. دلم باز شد. از رنگ و لعاب تقلبیه محله ام. از اینکه حداقل از بیرون این خانه ها بوی بدبختی و فقر نمی آید. روی تختم دراز میکشم و به زندگیه عجیب و غریبش فکر میکنم. یک روز هر دو عین هم یک لباس میپوشیدیم. سر یک نیمکت مینشستیم و یک کتاب را میخواندیم. اما حالا اینهمه فاصله. چشمهایم را میبندم و برایش از صمیم قلب آرزوی خوشبختی میکنم و از لبخندش لبخندی به لبهایم می آید.
باید سر پل تجریش پیاده شوم. قلبم انقدر نتد میزند که این چند دقیقه را نمیتوانم دوام بیاورم. با حول از تاکسی پیاده میشوم و سعی میکنم همه پیاده رو را با یک نگاه بگردم تا زودتر ببینمش. کنار دیوار دختری با صورت گندم گون که حالا زیر چشمهایش سیاه بود و برقی در نگاهش نبود بی تفاوت ایستاده و منتظر من است تا به داستان تلخ زندگیش گوش دهم. باز در آغوش میگیرمش و اینبار استخوانهای ظریف پشتش را حس میکنم. به خانه ام میبرمش تا راحت برایم بگوید. وقتی گفت که همسرم را از دست دادم همه وجودم غرق غصه شد. اما عجیب بود که غمی نداشت. خشمگین بود. گفت همسرم سالها بوده که یک غده بدخیم در مغزش داشته. به خاطر نا امیدی اش در زندگی و افسردگی که دچارش شده بود خانواده اش در ایران تصمیم میگیرند تا براش همسری انتخاب کنند که ماجرا را نداند و این روزهای آخر را به او امید دهد. من همان قربانی بودم. که با او ازدواج کردم. یک ماه به ماه عسل رفتم. و ٨ماه بعد بیوه شدم. خانواده همسرم بلافاصله با من قطع رابطه کردند و هرگز مهریه ام را و حتی طلاهای عروسی ام را هم به من ندادند. حتی به من اجازه ندادند تا در مراسم خاکسپاری همسرم شرکت کنم.
باز روی تخت دراز کشیده ام و به عمق فاجعه فکر میکنم.
نظرات ()